چهارم قصیده علویه، سروده آیت الله وحید خراسانی درباره مقام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام


على اى محرم اسرار مکتوم على اى حقِّ از حقّ گشته محروم

على اى آفتاب برج تنزیل على اى گوهر دریاى تأویل


على اى شمع جمع آفرینش تویى چشم و چراغ اهل بینش

على اسم رضىّ بى مثال است على وجه مُضیئ ذوالجلال است

على جَنبُ القوىّ حق مطلق على راه سوىّ حضرت حقّ

على در غیب مطلق سرُّالاسرار على در مشهد حقّ نورالانوار

على هم وزن ثقل الله اکبر على عرش خدا را هست لنگر

على حبل المتین عقل و دین است امام الاوّلین و الآخرین است

على اى پرده دار پرده غیب بر افکن پرده از اسرار « لاریب »

به دانایى ز کُنه کون آگاه به هنگام توانایى یدالله

خم اَبروى او چوگان کونین کِه جز احمد رسد تا قاب قوسین؟

در اوج عِزّ تعالى و تقدّس تجلاى جمال فیض أقدس

در آن ظلمت که این آب حیات است خلیلِ عشق و خضرِ عقل مات است

گشاید گر زبان فصل الخطابست فرو بندد چو لب علم الکتاب است

به تشریع و به تکوین جانِ تن اوست ولىّ الله قائم بالسّنن اوست

ببخشد در رکوع خاتم گدا را به سجده جان و دل داده خدا را

یَلى الخلق و یَلى الحقّ در على جمع فلک پروانه رخسار این شمع

شب إسراء به خلوتگاه معبود لسانُ الله على ، احمد ، اُذُن بود

کلام الله ناطق شد از آن شب که حق با لهجه او گفت مطلب

خدا را خلوت آن شب با نبى بود و « ما اوحى إلى عبده » على بود

چه موزون تر بود زان قد و قامت که میزان است در روز قیامت

چه عمر این جهان آخر سر آید على با کبریاى حق بیاید

بدست او کلید جنّت و نار جدا سازد صف ابرار و فجّار

گشاید او درِ خلدِ برین را نماید « اُزلفت للمتقین » را

فرود آیند چون بر حوض کوثر « سقاهُم ربّهم » با دست حیدر

نگاهى گر کند آن ماه رخسار به خورشید فلک مانَد ز رفتار

هلال ابرویش با یک اشارت کند ردّ شمس هنگام عبادت

نهیبى گر زند آن شیر یزدان ز قهر او بسوزد جان شیطان

کسى که نزد آن أعلى علىّ است همو بر ما سَوى یکسر ولىّ است

تویى صبح أزل بنما تنفّس که تا روشن شود آفاق و انفس

که موسى آنچه را نادیده در طور ببیند در تو اى نورٌ على نور

تویى در کنج عِزلت کَنز مخفى بیا بیرون که هستى تاجِ هستى

تو در شب شاهد غیب الغیوبى تو اندر روز ستّارالعیوبى

تو نورالله انور در نمُودى ضیاءالله اَزْهر در وجودى

تو ساقىّ زُلال لا یزالى جهان فانى تو فیض بى زوالى

تو اوّل واردى در روز موعود تو اوّل شاهدى در یوم مشهود

لواى حمد در دست تو باید علمدارى خدا را چون تو شاید

نه تنها پیش تو پشت فلک خم که آدم تا مسیحا زیر پرچم

اگر بى تو نبودى ناقص آیین نبود « الیوم اکملت لکم دین »

تو چون هستى ولىّ عصمة الدین ندارد دین و آیین بى تو تضمین

به دوش مصطفى چون پا نهادى قَدَم بر طاق « أو أدنى » نهادى

که جز دست خدا را هست قدرت گذارد پاى بر مهر نبوت

نباشد جز تو ثانى مصطفى را تویى در انّما ثالث خدا را

چو در روى تو نور خود خدا دید تو را دید و براى خود پسندید

چو آن سیرت در این صورت قلم زد تبارک گفت بر خود کاین رقم زد

اگر بر مـا سوى شد مصطفى سَر بر آن سر مرتضى شد تاج و افسر

بود فیض مقدّس سایه تو ز عقل و وهم برتر پایه تو

تو را چون قبله عالم خدا خواست به یُمْنِ مولد تو کعبه را ساخت

خدا را خانه زادى چون تو باید که لوث لات و عُزّى را زداید

شد از نام خدا ، نام تو مشتق ز قید مـا سوى روح تو مطلق

کلید علم حق باشد زبانت لسانُ الله پنهان در دهانت

« سلونى » گو تو در جاى پیمبر بکش روح القدس را زیر منبر

چو بگشایى لب معجز نما را چو بنمایى کف مشکل گشا را

بَرد آن دم مسیحا را ز سر هوش کند موسى ید بیضا فراموش

متاع جان چو آوردى به بازار به « مَنْ یشرى » خدایت شد خریدار

به جاى مصطفى خفتى شب تار که از خواب تو عالم گشت بیدار

پرستیدى به اهلیّت خدا را سپر کردى به جانت مصطفى را

سزایت غیر نفس مصطفى نیست جزاى تو به جز ذات خدا نیست

زدى بر فرق کفر و شرک ضربت ز جنّ و انس بردى گوىِ سبقت

کجا عدل تو آید در عبارت که « ثانى اثنین » حقّى در شهادت

حدیث منزلت قدر تو باشد خدا را بندگى فخر تو باشد

تویى اسُّ الاساس عقل و ایمان تویى سقف رفیع کاخ عرفان

تویى باب مدینه ى علم و حکمت تویى عدل مجسّم ، عین عصمت

نشان غیبِ بى نام و نشانى نگین خاتم پیغمبرانى

خدا را بود سرّى غیب و مکنون که کُفو او نبود آدم و من دون

نهفته تحفه در تفّاحه اى بود به شوقش مصطفى بس راه پیمود

به سرّ مستسر واصل شد آنگاه که زد از خاک بر افلاک خرگاه

امین حق رسید آن دم به مخزن برون شد گوهر عالم ز مکمن

گرفت از دست حق طوبى و کوثر همایون دخترى زهراى اطهر

سپرد آنگه به تو سرّ خدا را شدى محرم حریم کبریا را

ملائک مات و مبهوتند کاین کیست که جز او کفو ناموس خدا نیست

چو باب الله را دست تو بگشود بجز باب تو شد ابواب مسدود

به حکم محکم « من کنت مولاه » بود فرمان تو فرمان الله

تویى قهر خدا بر دشمنانش تویى لطف خدا بر دوستانش

تو اقیانوس بى پایان علمى تو دریاى محیط علم و حلمى

خجل از جود تو ابر بهاران چو بگشایى دو دست فضل و احسان

امیر « لافتایى » در فتوت سرشت فطرتت عدل و مروت

دو شبلت زینت عرش برینند چراغ آسمانها و زمینند

به نسل تو به پا دین است و دنیا طفیل هستیت اُولى و عقبى

تو صاحب رایتى در فتح خیبر که محبوب خدایى و پیمبر

چو شد فتح و ظفر هر جا به دستت شدى دست خدا وین ناز شصتت

فلک یک دانه گوهر در صدف داشت درّى اندر بیابان نجف داشت

شد آن درّ درة التّاج رسالت مزیّن شد به آن عرش امامت

کمال الکُلّى و کُلّ الکمالى ولى الله بى مثل و مثالى

ملائک در طواف عکس رویت به هر جا ذکر خیر خلق و خویت

تو برتر از زمین و آسمانى جهانِ جانى و جانِ جهانى

رسول حق چو همسنگ تو نادید تو را با سوره توحید سنجید

چو در اخلاص دین گشتى تو یکتا شدى با سوره اخلاص همتا

به این سوره چو شد تثلیث ، قرآن سه قسمت شد به عرفان تو ایمان

گرفت از این کتاب آصف چو حرفى زمین را در نوردید او ، به طرفى

تو که « من عنده علم الکتابى » چو دریایى فلک همچون حبابى

غناى مطلق از فقر الى الله گرفتى و شدى بر اولیا شاه

به تو تفسیر شد آیات توحید مجسم در تو شد تسبیح و تحمید

گسستى چون علایق از خلایق شدى ربطِ میان خلق و خالق

به مالک عهد تو میزان عدل است سراسر نهج تو ، منهاج عقل است

کتاب تو « هدىً للمتقین » است که تالى تلو قرآن مبین است

تو هستى غایت القصواى خلقت تو هستى عروة الوثقاى حکمت

تو فُرقانى میان حق و باطل تو در هر عقده اى حلال مشکل

تو هستى أعظم اسماء حسنى تو هستى أمثل امثال علیا

تو هستى رقّ منشور حقایق تو هستى سرّ مستور رقایق

تویى روح و روان آدمیت تویى نفس نفیس خاتمیت

شریک عقل کلى در ابوت ردیف خلق اول در اخوت

لسان الصدق حق در آخرینى دلیل ره براى اولینى

تویى واصل به « من دلَّ بذاته » تویى عارف به اسرار « صفاته »

به سرّ «بل وجدتک» چون رسیدى ز کل ما سوى دل را بریدى

تو چون در اوج «ما ازددت یقینى» به حقِّ حق امیرالمؤمنینى

نگنجد مدح تو در حد و در حصر خدا مدّاح و مدحت سوره دهر

در اوصاف تو سیصد آیه نازل تعالى الله از این بحر فضایل

بِنِه بر سر تو تاج لا فتى را به دوش افکن رِداى « هَلْ اتى » را

بیا با جلوه « طـه » و « یس » نشین بر مسند ختم النبیّین

که آدم تا به خاتم جمله یکسر نمایان گردد از اندام حیدر

بیا و پرچم حق را برافراز که حقّ گردد به عدل تو سرافراز

گره بگشا دمى زان راز پنهان به تورات و به انجیل و به قرآن

چو بگشایى لب از اسرار تنزیل فرو ریزد به پایت بال جبریل

گهى بر دوش عقل کلّ سوارى چو خورشیدى که در نصف النهارى

گهى در چنگ دونانى گرفتار به مانند قمر در عقرب تار

نواى حقّى اندر سوز و در ساز یَداللّهى گهى بسته ، گهى باز

بر افلاک ار بتابى آفتابى اگر بر خاک خوابى بوترابى

تعالى الله ازین أعجوبه دهر خدا را مظهر اندر لطفُ در قهر

به شب از ناله اش گوش فلک کر به روز از پنجه اش خَم ، پشت خیبر

بلرزاند ز هیبت مُلک امکان ولى خود لرزد از آه یتیمان

ز جذر و مدّ آن بحر فضایل خرد سرگشته ، پا وامانده در گِل

چه گویم من ز اوصاف کمالش که وجه الله احسن شد جمالش

چو باشد حیرة الکُمّل صفاتش خدا مى داند و اسرار ذاتش

به وصفش بس که باشد ظل ممتد ز دیهور و ز دیهار و ز سرمد

به محراب عبادت چون قدم زد قدم در عرصه ملک قِدم زد

همه پیغمبران محو نیازش ز سوره ى انبیاء اندر نمازش

که لرزد عرش و او با قلب آرام شده در ذکر حقّ ، یکباره ادغام

همه سر گشته او از شوق دیدار دل از کف داده و داده به دلدار

چو فرق شیر حق بشکافت شمشیر قلم آن دم شکست و لوح و تقدیر

قمر منشقّ شد و بگرفت خورشید پریشان عقل کل شد ، عرش لرزید

زمین و آسمان اندر تب و تاب که خون آلوده گشته ، روى مهتاب

سرى که مخزن سرّ خدا بود شکست و کنز مخفى گشت مشهود

قیامت قامتى بر خاک افتاد بزد جبریل در آفاق فریاد :

که ثارالله ناگه بر زمین ریخت فغان ، شیرازه توحید بگسیخت

مگر ویران شده ارکان ایمان مگر بشکسته سقف عرش رحمان

فلک،خون درغمش ازدیده مى سفت على « فزتُ وربّ الکعبه » مى گفت
( منبع شعر : سایت معظم له هست)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد